57/۲۶
شعر میگویم و از گفتهی خود دلشادم
با رضا گشتهام و خود دگرم یک بادهام
شام را تا به سحر ناله و افغان کردم
دور من نور شدش عرضخودم را بردم
سمت موسی شدهام دختر او با من شد
چون صفورا به تمامی به برم مَحرم شد
شور عید است به سر از برِ آن مینا رو
نور دیده است بهدل گشت بهمن آن مهرو
شهپر قدسیِّ اعلا به دلم افتاده
جان من از پر او گشته تمام آزاده
جان و روحم به برِ فاطمه شد ای جانم
نور فوقش شده بر دل که شده ایمانم
سمت بادم نِی و در دایره ایجاد شدم
نور راهم که به این فاطمه فریاد شدم
عرشیام من جگرم باز به جانم آمد
سیّدم شکر کنم صبح ضحایم آمد
برچسبها: سیّدعرشی , دفتر۲۶
تاريخ : شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲ | 14:33 | نویسنده : اشعار سیدعرشی |
