3/49
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم شهلای تو را دیدم و بیدار شدم
جان چو بیدار شده در ره تو جان بدهد
دل بیدار شده از همه عالم برهد
در خم ابروی تو به که چه موجی باشد
بی غمت هر دو جهان دیگر نه اوجی باشد
می بنوشم زغمت که می من آن اشکست
ز تو گریان شده ام گریه مرا چون مشکست
در رهت من که فتادم دگرم باکم نیست
به من عالم محل هم ندهد عارم نیست
من به پاهای تو ای دوست چنان افتادم
که ز پاهای بلور تو چنان ایستادم
عرشیام از قد رعنای تو من زار شدم
با همان نور نگاه تو چه بیدار شدم
سیّدعرشی
موضوعات مرتبط: آرایههای ادبی ، دفتر ۳
برچسبها: سیّدعرشی , عاشقانه
تاريخ : سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴ | 0:55 | نویسنده : اشعار سیدعرشی |
