69/۲۶
تشنهی جام شراب است غم یار خورد
از فراق لب لعلش چه مِیِ ناب برَد
مست مینا مث او لب به سخن بگشاید
ور نه شعرش ز چه بیرون به نظر میآید
سرخیِّ گونهی یار خون به دلت میدارد
ورنه از چه چشِ تو اشک همش میبارد
روی زیبای بتولی به دل آتش بزند
ورنه از چه مث دودی ز جگر شعر زند
چشم و نرگس بخدا این دل و دیوانه کند
ور نه مجنون ز چه از دوری به هامون بکُند
آتش تیر نگه ، قلب بسوزد ابدی
ورنه از چه تو به گنبد کنی هر دم نظری
مست مینو شدهای سیّد عرشی شدهای
ورنه راهی نبُدت عرشی و نه مانده شدی
برچسبها: سیّدعرشی , دفتر۲۶
تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ | 0:21 | نویسنده : اشعار سیدعرشی |
