[[ 46 ]]
چون حسن آمد وسط دیگرم مطبوع شد
بر دل و جان چو من اکرمین ممزوج شد
حُسن و احسانی شدم در برش فانی شدم
بس به من داده کرم بر همه بانی شدم
بَه حسن بَه بَه حسن بَه چه نورانی شدم
حال با روی چو مَه روحِ روحانی شدم
من دگر پیش حسن هستم و کردم نگه
چشم او من را گرفت تا ابد هستم چو مَه
روی الماسی او این دلم را می برد
چشم زهرایی خود بر دل من می زند
نرگسش شیرینی است بر دلم مینویی است
حال با چشم حسن چشم من جیحونی است
سیّد عرشی شده پیش جان خود حسن
دیگرش در دایره نور او را کرده تن
موضوعات مرتبط: دفتر ۹
برچسبها: سیّدعرشی , عاشقانه
تاريخ : جمعه بیست و دوم دی ۱۴۰۲ | 21:3 | نویسنده : اشعار سیدعرشی |
