۱۸ / 14
هم أخم و اوخم ، ناز و ادا من را برد سمت خدا
هم آن نوای ممتدش گشته به من حکم و قضا
هم هی صدایم میکند من را به بالا میکشد
هم یک نگاه نازنین بر جان و روحم میبرد
هم دست خود آن نازنین بر چشم و چارم میکشد
هم بوسه بر من می زند سوی بهارم میبرد
هم رازهای پر شرر بر جان من هی میدهد
هم نور از بالای نور بر روح و جانم میدمد
با طعنهای مثل شفا باز این حواسم میبرد
با آن نگاه نرگسش این جان من را میخرد
هی نور ریزد روی من نور الهی و شفا
هی دور میدارد مرا از هر چه انسان دغا
عرشی و سیّد شد به ها ها روی هایم شد صفا
روحی نماند و جان همم از دست آن شیرین لقا
برچسبها: سیّدعرشی , دفتر۱۸
تاريخ : شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ | 4:51 | نویسنده : اشعار سیدعرشی |
